X
تبلیغات
رهگذر




























رهگذر

بابا دو بخش دارد..یک بخش روی نیزه یک بخش روی صحرا...یاکاشف الکرب عن وجه الحسین..اکشف کربی بحق اخیک

با همه رو سیاهی... تا آخر مهمونی باهامون کنار اومد... از بس که بزرگُ و خوبه...

عیدتون مبارک....


برچسب‌ها: عید فطر1392
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 17:3 توسط آبجی سمیه!|

هر کاری که گفت انجام بدین با یه بهونه پیچوندیمش

هر چی ام گفت انجام ندین... هول برمون داشت که عجب گناه شیرینی !!! وقت برای توبه که هنوز هست...

رفتیم تو دل آتیش... سوختیم... ولی ساختیم با آتیش گناه... ترسیدیم...گفتیم... این بار دیگه نمی گذره... وایستادیم که غضبش نصیبمون بشه...

ولی باز ... خود خداست که می گه «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ إِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»*

خیلی خودمونی می گه... یه جا می خرم بدی هاتونو...فقط واسه اینکه زیر پر و بالم باشید... از جلوی چشمام دور نشید... که یهویی گم می شید...

ولی قدر پارسال قول داده بودیم... تقدیرمونو نورانی کرد بخاطر گریه هامون...اما...اما باز گم شدیم... محبتش حریصمون کرد... واسه گم شدن...

امشب شب ما گم شده هاست... امشب دوباره پیدا می شیم... دوباره پیدامون می کنه... از ظلمات میارتمون به سمت نور...

خداجون.... خیلی گفتیم... شاید هم خیلی نگفتیم...ولی پناه به خودت...از شر نفس عماره ما رو بچسبون به خودت... تاریکی این نفس ترسناکه...

خدا جون..قربونت که با وعده هایی که دادی ... جرئت برگشتن به در خونه ت رو می دی...آخه یه جا شنیده بودم و بعدش نوشته م که گفته بودی سّبّقتُ رحمتی غضبی**... من از همین رحمت توست که دست از گناه نکشیده... شوق توبه دارم...


خدا جون ما رو از آزاد شدگان قرار بده.... سخته اسیری

خدایا ببخش گناهانی که لذتش رفته...اما... مسئولیتش مانده..

التماس دعا...

*بگو(ای پیامبر) ای بندگان من که بر خودتان اسراف در گناه انجام داده اید(هرگز) از رحمت خدا ناامید نشوید چرا که همانا خداوند می آمرزد گناهان شما را بطور کل و همانا خداوند آمرزنده و مهربان است.زخرف آیه 53

**رحمت من بر خشم من پیشی و سبقت گرفته است.


برچسب‌ها: خدا
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 2:45 توسط آبجی سمیه!|

گودال قتلگاه پر از عطر سیب بود

تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود

×نیوشا× دختری رو به غروب... کاش یه آدرسی از خودت می ذاشتی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 23:5 توسط آبجی سمیه!|

بی سر و صدا....این وبلاگ هفت ساله شد...

زندگی چهار ساله Boghz1 فیلتر شد

و سه سال از عمر Boghz2 می گذره

و سه ساله که صاحب این بغض غمگینه....

سه سال سخت..هیچ وقت زندگی م به قبل از سال 88 بر نمی گرده...نه به دلایل اتفافات سیاسی... نه...به خاطر اینکه جای خالی ها پر نمی شن...

هیچ وقت اون دختر شاد که از سال 84 تمام خوشی هاشو تو دنیای مجازی به یادگار  گذاشت به زندگی بر نمی گرده...

 

پ.ن. میلاد حضرت معصومه مبارک


..امروز تولد قمری معصومه اس

دخترا روزتون مبارک

پ.ن خاص:

فاطمه تولد و ازدواجت رو تبریک میگم..عاقبت بخیر باشی بانو


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 9:59 توسط آبجی سمیه!|

خسته شدم از این خواب های مکرری که تعبیری به جز مرگ نداره

از این تلفن های مکرر که "مواظب خودتون باشید"

از شنیدن "صدقه یادتون نره"

از اینکه هی زنگ بزنی...فلانی....خوبی...به یکی دیگر...خوبی ..مراقب باش..

بدتر از همه جرأت نکنی به کسی که "باید" زنگ بزنی بگی...تو را جان کسی که دوست تر می داری مراقب خودت باش...

از کابوس های شبانه و روزانه بیزارم...

از ترس بعد از بیدار شدن و مرور دوباره خوابی که دیدی

از لرزش بعد از ترس

خسته ام از دیدن چهره های بعد از خواب...فکر ها بعد از خواب..از تعریف با ترسشان

از به روی خود نیاوردن

می ترسم...

پای سجاده باشم یا ایستاده..یا در حال رفت و آمد

دعای ورد زبانم شده این: "خدای بزرگ من..مراقب خانواده کوچک من باش"

می ترسم از خواب هایی که تسلیت می آورند...از آنهایی که انگاری باید سیاهت را آماده کنی

من می ترسم از هجوم این خوابهای مرگ آور

...

دعا کن...می ترسم از دوباره از دست دادن

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 20:16 توسط آبجی سمیه!|


دور و دسـت نخورده بمان بـانو

همین که هوای رســیدن به سرت بزند کفشهای رفتنشان جفت می شود...

بانو تلخ باش و مغرور

نمی بینی بی ستون ها را برج کرده اند

شیرین بشوی تیشه بر می دارند

 به ریشه ات می زنند

بانو سخت باش و سرد

لیلی با قصه مادربزرگ به خواب رفت

 و

 فرهاد و مجنون می خواهند کلاغ ها را به خانه شان برسانند

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 0:53 توسط آبجی سمیه!|

لعنت به این دیدار،

لعنت به این دیوار،‌

لعنت به این آوار،‌

من زیر آوارم...


 


برچسب‌ها: زلزله آذربایجان
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 16:18 توسط آبجی سمیه!


یادته ؟

چقدر خندیدم!

به یه روز یه ترکه....

آره

یه روز یه ترکه

ساعت 5 بعد از ظهر

موند زیر آوار

خنده ات کو ؟

رفیق آذربایجانی ام

حلال کن...

خنده های از سر نفهمی مارو

نمی دونستیم

نا غافل

اشک مونو در میاری

....

تسلیت آذربایجان

 


برچسب‌ها: تسلیت آذربایجان
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 1:5 توسط آبجی سمیه!|

علی مرد روزهای تنهایی رسول الله

و همدم مهربانوی یاس

در روزگار تلخ نامردمی ها

بار سنگین غم هایش را بر دوش چه کسی بگذارد؟

...                                                       

سفره علی را نان و نمک رنگین می کرد..

اما قوت غالب او غم بود

نمک را بر زخم سالهای دورش می ریخت

که بر اراده سست چون عنکبوت مردان عرب تکیه نکند

و نان را نیمه شبان رفیق راهش می کرد

که مبادا کودکان تنهای شهر

بی لمس نان...خواب نان ببینند

و سپس راه بیت الاحزانش را در پیش می گرفت

سر بر شانه چاه می گذاشت...

بغض های فرو خورده که انگار کن قرن ها بر گلویی استخوان نشینش جا مانده بود

سکوت نخلستان را می شکست

و با خود تکرار کند...ادعونی استجب لکم

پس خدایا مرا از این مردم بگیر

مرا از این مردم بگیر

آنگاه

بعد از طلوع آفتاب

دلوی می انداخت  و دوباره از همان چاه غمهایش را می نوشید

...

شبی از همین شبها بود

که کودکان بازیگوش شهر

سیر از نان های مرد غریب مهربان

در خواب رفتند

زینب پریشان شد

محراب کوفه شرمسار

که در آن دریای خون زهرآگین شده

نه فقط  فرق علی را

که عدالت را

شرافت را

عبودیت را

به دو نیم تقسیم کردند

نیمی اش را  با علی به خاک سپرده ند

و نیمی اش...از چشم مردم پنهان شد

....

بخدا که علی رستگار شد

...

امشب...قدر خودتو بدون....و برای همه دعا کنید رفقایِ جان


برچسب‌ها: یا علی
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 13:2 توسط آبجی سمیه!|

خدایا...

یاری ات نکردم و هر جا که نامت آمد دلم نلرزید

سرکشی ام را دیدی اما...

بارالها

بر آنچه در پنهان روا داشتم و اگر خلق می دید رهایم می کردند پرده پوشاندی

و من باز پرده دری کردم و بر گناهانم اصرار ورزیدم اما...

پروردگارا...

راهم را کج کردم و نفسم مرا بر در خانه شیطان کشاند

حلالت را به فراموشی سپردم و حرامت را شیرین پنداشتم اما...

مهربانا...

سرکشی ام را دیدی اما رحمتت را دریغ نکردی

و من باز پرده دری کردم و بر گناهانم اصرار ورزیدم اما ستارالعیوب بودنت را به رخم کشیدی

حلالت را به فراموشی سپردم و حرامت را شیرین پنداشتم اما کریمانه بخشیدی

...

خداوندا...

سپاس بی کران برای توست...

می دانم لایق خوان گسترده ات نبودم...

اما چشم که باز کردم، من که سیاه پوش گناهانم بودم...نور می دیدم...

این سفره بی نهایت است...

...

رمضان مبارک...

التماس دعا

 

 

..

جای خالی مادر...

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 12:24 توسط آبجی سمیه!|


آخرين مطالب
» عیدتون مبارک
» خودمونی با خدا
» اربعین 91
» درد دل
» از رنجی که می برم...
» با تو ام بانو جان...
» من زیر آوارم
» رفیق آذربایجانی ام...!
» از مردی که قوت غالبش "غم" بود
» مهربانا...

Design By : Pichak